تو فقط تک ستاره قلب منی




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

كد جاوا :
 
هیچوقت عشق موندی نیست
سلام بعد از چندین ماه سر زدم به این وبلاگ که همه یارا نامردن همین وبس تنهام گذاشت ورفت


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه دهم بهمن 1390 در ساعت: 13:55
      |+|
وای امان از درد تنهایی وبی کسی بعد چند ماه باز اومدم ولی بازم تنهاتر از همیشه.........
نويسنده: محمد مورخ: چهارشنبه یکم تیر 1390 در ساعت: 11:5
      |+|
غیبت طولانی من
سلام به همه کسانی که به وبلاگ من میومندند و میان سر میزنن من چند ماه که وبلاگمو آپ نکردم به خاطر اینکه من حال و دماغی برای من نمونده بود که به این وبلاگمم سر بزنم چنان گرفتاری های به سراغم اومد که نتوستم هیچ مطلبی بذارم از اون طرف یارم که همیشه میگه من بدم و خیلی بی احساس ولی من چی بگم که نمیداند در این دل من چی میگذرد


نويسنده: محمد مورخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 در ساعت: 10:1
      |+|
 


عكس هاي عاشقانه و احساسي و جديد | Pixbaran.CoM
.
عكس هاي عاشقانه و احساسي و جديد | Pixbaran.CoM
.
عكس هاي عاشقانه و احساسي و جديد | Pixbaran.CoM
.
عكس هاي عاشقانه و احساسي و جديد | Pixbaran.CoM
.
عكس هاي عاشقانه و احساسي و جديد | Pixbaran.CoM


نويسنده: محمد مورخ: سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 در ساعت: 13:45
      |+|

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

- ” از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

اشك در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


نويسنده: محمد مورخ: پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 در ساعت: 15:20
      |+|
من ميگم بهم نگاه كن

           تو ميگي كه جون فدا كن

من ميكم چشمات قشنگه

          تو ميگي دنيا دو رنگه

من ميگم دلم اسيره


          تو ميگي كه خيلي ديره

من ميگم چشماتو باز كن

          تو ميگي منو رها كن

من ميگم قلبمو نشكن

          تو ميگي من ميشكنم من؟

من ميگم دلم رو بردي

          تو ميگي به من سپردي؟

من ميگم دلم شكسته است


         تو ميگي خوب ميشه خسته است

من ميگم بمون هميشه

         تو ميگي ببين نميشه

من ميگم تنهام ميذاري

         تو ميگي طاقت نداري

من ميگم تنهايي سخته

        تو ميگي اين دست بخته

من ميگم خدا به همرات

        تو ميگي چه تلخه حرفات


من ميگم كه تا قيامت

         برو زيبا به سلامت




نويسنده: محمد مورخ: شنبه هجدهم دی 1389 در ساعت: 10:58
      |+|

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....



نويسنده: محمد مورخ: شنبه هجدهم دی 1389 در ساعت: 10:57
      |+|

من اگر ديوانه ام

با زندگي بيگانه ام...

مستم اگر ، يا گيج و سرگردان و مدهوشم!

اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت!

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم!

اگر فرياد منطق هيچ تاثيري ندارد:

در دل تاريك و گنگ و لال صاحب مرده ي گوشم ،

به مرگ مادرم مردم ،

شما اي مردم عادي : كه من احساس انساني خود را ... بر سرشك ساده ي رنج فلاكت بارتان ،

بي شبهه مديونم ،

ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا

در اعماق دل آغشته با خونم :

هزاران درد دارم!!...

                                               درد دارم...

               


نويسنده: محمد مورخ: سه شنبه سی ام آذر 1389 در ساعت: 15:56
      |+|
حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم

قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی

خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی

چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی

مگه میشه تو نباشی تو مثه نفس می مونی

دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی

دستم بی تو بی پناه ِ می میرم وقتی نیستی

مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم

بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم

نويسنده: محمد مورخ: سه شنبه سی ام آذر 1389 در ساعت: 15:50
      |+|

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود

 نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر

 دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا

 موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد

 از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه

 به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود

 که همه از ان وارد می شدند

 غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از

 بیمارستان به خودش

 گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی

 در برابر تمام

پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم

 به احمقانه

 بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که

 دیگر نمی

خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به

 نظر دختر پسر خاله اش

که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از

 پسر لایق دوست داشتن

 بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای

 پسر لحظه ای سست

 شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد

 چون دیگر رفته بود و

 پسر را برای همیشه ترک کرده بود.دختر با خود فکر می کرد ک

ه چه دنیای عجیبی

 است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند

 که کلیه اش را مجانی اهد

ا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول

 نکرده بود که دختر برای

تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته

 بود و خونهایی

 را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی

 که به خودش داده

 بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون

 او بماند ولی ای کاش

 دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

 


نويسنده: محمد مورخ: یکشنبه چهاردهم آذر 1389 در ساعت: 9:17
      |+|
نفس فقط بگو یادت بخیر 

عزيزم دلت بهونه ميگيره

من ميگم عشقمون حيفه بميره

من ميگم خاطره هامون چي ميشه

تو ميگي اونم يه روزي ميميره

اگه از غم نميگم نه اين كه نيست

عزيزم دل من اهل شكوه نيست

برو بعده من با گونه خيس

از عشق من اينجوري بنويس . . .

 

هرگاه در میان ستارگان آسمان

تک ستاره ای خاموش دیدی

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی

هرگاه خش خش برگ ها را احساس کردی

برای یکبار

در گوشه ای از ذهن خود

نه به زبان بلکه از ته قلب بگو

یادت بخیر


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه هشتم آذر 1389 در ساعت: 14:16
      |+|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شــــــب برای با طراوت ماندن باغ

قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در

تنهاییم رویید با حسرت صدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی ست

رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.......همین بود آخرین فرصت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایت را به روی اشکی از جنس غروبی ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟؟؟؟نمی دانم چرا؟؟؟؟

 

شاید خطا کردم و تو بی  آنکه به  فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم چرا ؟؟؟تا کی؟؟برای چه ولی رفتی.... و بعد از

رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمـــی

خاکستری گم شد....و  گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در انــــدوه

غربت شدو بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود....بعد  از رفتن انگار کسی حس کرد من بی تو هـــزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.... کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد........بعد از رفنتت دریا چه بغضی کرد و کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آن که میدانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد.........!!!

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شدو بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید ...کسی از پشت قـــاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخابِ آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟؟؟؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.........!!!!


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه هشتم آذر 1389 در ساعت: 10:30
      |+|

چه خوش باشدکه دلدارم توباشی
ندیم ومونس ویارم توباشی
دل پردردرادرمان توسازی
شفای جان بیمارم توباشی
اگرجمله جهانم خصم گردند
نترسم چون نگهدارم توباشی
همی نالم چوبلبل درسحرگاه
به بوی آنکه گلزارم توباشی
چوگویم وصف حسن ماه رویی
غرض زان زلف ورخسارم توباشی
اگرنام توگویم ورنگویم
مرادجمله گفتارم توباشی

بود آیا که خرامان ز درم باز آیی ؟
گره از کار فرو بسته ما بگشایی؟…ای دوست
نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی …ای دوست.
گفته بودی که: بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم.اینک تو چرا می نایی ؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و ا ین نیست عجب
به که بینم ؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش از این گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو ا ندر نظرم هیچ کسی می نا ید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی از لب بدهم کام عراقی!روزی
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی …ای دوست.
بیا که به جان آمدم ز تنهایی
نمانده صبر و مرا بیش از این شکیبایی
بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات
بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی…ای دوست .
ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم
بسوخت بر من مسکین دل تماشایی
ز چهره پرده بر انداز تا سر اندازی
روان فشاند بر روی تو ز شیدایی


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه هشتم آذر 1389 در ساعت: 10:28
      |+|

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه هشتم آذر 1389 در ساعت: 10:24
      |+|

آموخته ام

آموخته ام که.....

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست .
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی .
آموخته ام .... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است .
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت .
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام .... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است .
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند .
آموخته ام .... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم .
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم .
آموخته ام .... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم .


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه هشتم آذر 1389 در ساعت: 10:21
      |+|

 

 

نمي دوني گل من چقدر دلم تنگه برات

نمي دوني که چقدر دوسِت دارم، عاشقتم، مي ميرم برات

کاشکي مي شد که هميشه

 پيش من،

کنار من،

همدم من،

 با من باشي

کاشکي مي شد که بياد اون روزي که بياي پيشم و از پيش من جدا نشي

آخه تو يک گل نازي

تو برام خاطره سازی

تو خلوصم تو نمازی

تو مث غنچه بازی

تو جواب هر نيازی

ولی من پر از نيازم

پر از سوز و گدازم

تويي تو محرم رازم

بشنو بانگ نمازم

که تو را مي طلبم اي گل نازم

من به هر صبح و به هر شام

به هر لحظه از اين گردش ايام

به هر روز و به هر ماه و به هر عام

به هر جرعه که مي نوشم ازين جام

به هر گه که برم از صنمي نام

زنم سوی تو ای جان جهان گام.


نويسنده: محمد مورخ: یکشنبه سی ام آبان 1389 در ساعت: 10:23
      |+|

                                                          به نام خدا

در گذر زمان

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 اشکی بمانده و گذر ی در گذار تو

 دردی بمانده و نگهی در نگاه تو

 از من مپرس،راز دل از شعر من بخوان

 زین آه و حسرتی که بمانده به راه تو

 با من بگو سخن تو ز هر شورو مستیت

 چون دل همیشه تنگ می شود برای تو


نويسنده: محمد مورخ: یکشنبه سی ام آبان 1389 در ساعت: 10:21
      |+|
برای تو می نويسم

برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هيچ گاه با

کوهها قهر نمی کنی

برای تو که پنجره را به خاطر ديدن خورشيد دوست داری و به

ياس به خاطر اينکه بوی يار را دارند احترام می گذاری

در تنهائی سرشار از حضور صميمانه تو اينك من اعتراف ميکنم

در اين اتاق ساکت تاريک؛

هر گاه من نگاه تو را شعر می کنم

اگر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد

اگر فرصت نوشتن را از من بگيرند مثل درختی که به شوره زاری

دور تبعيد شده باشد از ريشه خشک می شوم.

اگر کلمات از من بگريزند و من را تنها بگذارند از درون می گدازم

من شب و تنهايی را با کلمات دوست دارم.

برای تو می نويسم

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

. برای تو که از همه بهارها به فروردين نزدیکتری

برای تو که از همه شادیهای زندگی به شعف و شادی نزدیکتری.

برای تو که پاييز را نيز دوست داری و زمستان را از خانه ات

نمی راني ...........

نويسنده: محمد مورخ: یکشنبه سی ام آبان 1389 در ساعت: 10:16
      |+|

می خوام باور کنی...

عکس های عاشقانه

میخوام باور کنی چقدر دوستت دارم

میخوام باور کنی تنهات نمی ذارم

میخوام باور کنی چقدر نگاهت رو

تو این شبهای بی خاطره کم دارم

میخوام باور کنی تموم دنیامی

تو درمون دل عاشق تنهامی

میخوام باور کنی محتاج چشماتم

توی هر ثانیه هر لحظه باهاتم

دارم توی چشات دنیامو می سازم

به عشق تو دارم قلبمو می بازم

بمون پیشم تا وقتی خون تو رگهامه

بمون پیشم ای گل همیشه نازم


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه دهم آبان 1389 در ساعت: 13:5
      |+|

 

ا تو بودن را می خواهم تجربه کنم....نه!....اینبار می خواهم با تو بودن را لمس کنم...نه که

 

لمس کنم...می خواهم بچشم! سیر شوم...هر چند بدانم که : "سیر نمی شوم زتو، نیست

 

جز این گناه من!" می خواهم در فضای تو نفس بکشم! هوای پاک مهربانی ات را استنشاق

 

کنم و از بوی خوش محبتت سرمست شوم! گرمای دستان پر از لطافتی را بوسه زنم که

 

نقشهایش، نقشهای من است.... بگذار با تو بودن را .... چه تویی؟ "تو" وقتی معنا دارد که

 

منی باشد! مگر هست!!!؟ تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی!! فدای نام تو بود و

 

نبودم!!.....واژه کم دارم اگر می گویم  "تو".

 


نويسنده: محمد مورخ: دوشنبه دهم آبان 1389 در ساعت: 13:3
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
قالبسرا & سفارش قالب & قالبسرا